سيد محمد باقر برقعى

2274

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چند بيت از يك غزل هر صاحب نامى دمى آرام ندارد * آسوده‌دل آنكو به جهان نام ندارد منعم تو و آن خانهء پرگندم و صد غم * درويش جوى غصّهء ايّام ندارد آن مرغ كه رقصان شده از ديدن دانه * بيچارهء مسكين خبر از دام ندارد آغاز مكن كج‌روى اى دوست كه هر كار * بيرون رود از راستى انجام ندارد با بخت هنر سود دهد بهر تو آرى * زحمت مكش ار طالعت اقدام ندارد دل‌بسته‌ام تا دل به مهر آن بت عيّار بسته‌ام * از هر دو كون ديده به يك‌بار بسته‌ام عشق بتى فتاده چنان در سرم كه دست * از كيش خود كشيدم و زنّار بسته‌ام روزم سياه و حال پريشان بود مدام * زان دم كه دل به طرّهء طرّار بسته‌ام از خاندان زاهد خودبين بريده‌ام * الفت به خانوادهء خمّار بسته‌ام خارم و ليك آب بقا مىخورم همى * تا خويش را به آن گل بىخار بسته‌ام ارزان جهان به اهل جهان من از اين سرا * عزم ديار كرده‌ام و بار بسته‌ام هركس « صغير » دل به كسى بسته است و من * دل بر على و عترت اطهار بسته‌ام